|
|
Friday, October 24, 2003
●«منطقي نيست توقع داشته باشيم کاهو نسبت به جدايي از کاهوي ديگر احساس درد کند در حالي که هرگز با آن حرف نزده و هيچ رابطهيي هم نداشته و فقط از روي برگهاي بيرونياش او را ميشناخته و حتي روحش هم خبر نداشته در داخل آن برگها، برگهاي پنهان ديگري هم هست.
..... هر يک از ما داخل بدنمان عناصري داريم که نيازمند توليد فسفرند. مادربزرگم نظريهء جالبي داشت. ميگفت هر يک از ما با يک قوطي کبريت در وجودمان متولد ميشويم اما خودمان قادر نيستيم کبريتها را روشن کنيم؛ براي اينکار محتاج اکسيژن و شمع هستيم. در اين مورد به عنوان مثال اکسيژن از نفس کسي ميآيد که دوستش داريم؛ شمع ميتواند هر نوع موسيقي، نوازش، کلام يا صدايي باشد که يکي از چوب کبريتها را مشتعل کند. براي لحظهيي از فشار احساسات گيج مي شويم و گرماي مطبوعي وجودمان را دربرميگيرد که با مرور زمان فروکش ميکند، تا انفجار تازهيي جايگزين آن شود. هر آدمي بايد به اين کشف و شهود برسد که چه عاملي آتش درونش را پيوسته شعلهور نگه ميدارد و از آنجا که يکي از عوامل آتشزا همان سوختي است که به وجودمان ميرسد، انفجار تنها هنگامي ايجاد ميشود که سوخت موجود باشد. خلاصهء کلام، آن آتش غذاي روح است. اگر کسي به موقع در نيابد که چه چيزي آتش درون را شعلهور ميکند، قوطي کبريت وجودش نم برميدارد و هيچيک از چوب کبريتهايش هيچوقت روشن نميشود. اگر چنين شود، روح از جسم ميگريزد و در ميان تيرهترين سياهيها سرگردان ميشود. بيهوده ميکوشد براي سير کردن خود غذايي بيابد. غافل از اينکه تنها، جسمي که سرد و بيدفاع برجا گذاشته قادر بوده غذا تهيه کند. همين وبس!» از مثل آب براي شکلات نوشتهء لورا اسکوئيل نوشته شده در ساعت 1:52 PM توسط sorkhaab ........................................................................................ |