|
|
Tuesday, December 16, 2003
●
اين خانهء سالمنداني که نزديکمان است، خيلي بزرگ و اشرافيست. چون خصوصيست، مردمي که آنجا هستند ماهيانه کلي پول مي پردازند. بعضيهاشان خرجشان را بچههايشان ميدهند و بعضيها هم از سرمايهيي که از دوران جواني انباشتهاند خرج ميکنند. در و ديوار هر طبقه رنگهاي متفاوت دارد. بعضيها اتاق دارند بعضيها سوئيت دارند بعضيها حال و پذيرايي و اتاق خواب دارند. کنار هر دري يک دکور مانند است. بالاي دکور اسم سالمند را با خط خوش نوشتهاند. درون دکورها ديدنيست. بعضيها عکسهاي بچههايشان را گذاشتهاند، بعضيها کاردستيهايشان را گذاشتهاند. مونا و مادرش مريم خانوم -که در يک از اين يک خوابهها زندگي ميکنند- صنايع دستي ايران را گذاشتهاند. البته اينها سالمند نيستند، بيماري علاجناپذير دارند. خانوادهشان هم مثل اينکه هر از گاهي ميآيند سر ميزنند. خلاصه که اين ويترينهاي کوچک کنار درها خيلي ديدني هستند. از همه جالبتر آنهايي هستند که عکسهاي جوانيشان را گذاشتهاند. زنهاي زيبا و لوند که از سر و وضع و محلي که عکس در آن گرفته شده معلوم است وضع مالي بسيار خوب داشتهاند، مردهاي قوي هيکل و خوش تيپ. دورشان را دوستان و فاميل گرفتهاند. بعضيهاشان عکسهاي محل کارشان را گذاشتهاند؛ درجه دار ارتش، پزشک، استاد دانشگاه، خلبان... يک آقاي نه چندان مسن هم آنجاست که رييس بانک بوده، چند سال پيش سکته ميکند و نصف بدنش لمس ميشود. کسي وقت و حوصله ندارد که از او در خانه نگهداري کند. حالا دخترش هر از گاهي ميايد و زير بغلش را ميگيرد تا با هم راه بروند... بعضيهايشان مينشينند روي صندلي چرخدارشان و نگاهشان را ميدوزند به راهرو تا شايد کسي بيايد. آشنايي، غريبهيي، هر کسي که در دلش کمي مهر اضافي داشته باشد و دستهاي خالي و منتظرشان را پر کند. آنقدر محبت مي خواهند که هر غريبهيي را به آغوش ميکشند. اشک ميريزند و آواز ميخوانند. از دردهايشان ميگويند و از تنهايهايشان. بعضيهايشان هم هيچ نميگويند... زياد هم فرق نميکند که اينها در و ديوارشان رنگيتر از خانه سالمندهاي دولتيست. زياد هم فرق نميکند که بعضيهاشان اتاق خواب دارند و بعضيهايشان ندارند. جبر روزگار همه را به زانو در آورده است. جبر روزگار را نميشود خريد. با هيچ چيز.... نوشته شده در ساعت 3:19 PM توسط sorkhaab ........................................................................................ |