|
|
Tuesday, January 27, 2009
●محکم به خودم فشارش دادم. با یک دست گردنش رو گرفتم و با یک دست کمرش. بهش نگفتم بسه دیگه بهش نگفتم آرومتر. بهش نگفتم میتونم ضربان قلبش رو بشمرم بهش نگفتم ممکنه سکته بکنه. گذاشتم توی گوشم فریاد بزنه داد بزنه. گذاشتم ناخونهاشو فرو کنه توی بازوهام و شونههامو خیس کنه. نه اسمش رو پرسیدم نه پرسیدم چی شده. گذاشتم به من تکیه کنه و دردی رو که داشت از پا درش میآورد با تن من تقسیم کنه. یه ساعت بعدش فکر کردم چقدر طول میکشه که انرژی از دست دادهام رو به دست بیارم. فکر کردم چقدر طول میکشه که اون انرژی از دست دادهش رو به دست بیاره. فکر کردم کاش میشد یه روز آفتابی میدیدمش که داره لبخند میزنه.
نوشته شده در ساعت 1:09 PM توسط sorkhaab ........................................................................................ |