Wednesday, February 04, 2009

ساعت ۱۲ شب از پارکینگ بیمارستان آمدم بیرون. ماشینم را یک جایی بغل اورژانس که هم امن باشد هم زیاد توی چشم نباشد پارک کردم. کفشها و جورابهام را در آوردم. پیاده رفتم طرف درخت. آخ که چقدر برف سرد زیر پای آدم خسته و کوفته لذت دارد. انگار که روح برف از کف پاهام به طرف مغزم بالا می‌رود. وای که من چقدر این زمستان را دوست دارم. یک مرد متحیر پنجره را پایین آورد و همینطور که آرام رد می‌شد صحنه پرستار دیوانه‌یی را توی ذهنش حلاجی می‌کرد که پاچهء شلوار پرستاریش را بالا زده و پا برهنه زیر درخت توی برفها ایستاده و لبخند می‌زند.



........................................................................................


Home