|
|
Tuesday, February 10, 2009
●حوصلهم بسیار سر رفته. هیچوقت فکر نمیکردم که زندگیام انقدر بیهیجان و معمولی شود. کار من هیجانش کم نیست منتها هیجانش منفیست. روزی حداقل ۲-۳ بار قلبم میاد توی دهنم و به سرعت یک گنجشک میزند که ای وای قلب این ایستاد و نفس اونیکی بند آمد و اینکی خونریزی کرده و تازه اینهایی که گفتم خوبهاش بود. زندگی با شازده هم اصولا باید خیلی هیجانانگیز محسوب شود از بس که ذهن خلاقی دارد و من را با خوبیهاش و هنرهاش و ذکاوتش غافلگیر میکند و یک روزی نیست که یک حرف جدید نداشته باشد یا یک هدیه برای من یا یک چیز قشنگ برای خانه یا یک برنامه برای آیندهیی نزدیک یا دور که من انگشت به دهان نمانم. دو تا دوست هم دارم که کلی از وقت شبانهروزشان را با من میگذرانند و انگار که همیشه با همیم انقدر که دوستشان دارم.
ولی باز من دلم یک چیزی میخواهد که فکر نمیکنم هیچوقت تجربهش کرده باشم یا کسی را بشناسم از نزدیک که دارد تجربهش میکند. یک چیزی که خیلی بهش فکر میکنم و میدانم که خیلی زندگیم را شیرینتر میکند اگر باشد. ولی هر چه فکر میکنم نمیفهمم چیست و از کجا باید پیدایش کرد. نوشته شده در ساعت 9:38 PM توسط sorkhaab ........................................................................................ |