|
|
Wednesday, May 08, 2002
●از يادداشتهاي مرتضي نگاهي، يولداش؛
* من و هم خانه ام هم خانه ى من مردى است هشتاد و سه ساله. بيچاره خيلى پير شده و حواسش حسابى پرت! بيمار هم هست و تيمار هم ميخواهد. گاهى دچار نسيان ميشود. ديشب نيمه هاى شب بيدار شده بود و نام مرا ناگهان فراموش كرده بود. نامه ها و صورت حساب هاى مرا به هم ريخته بود تا بلكه نام مرا پيدا كند. روى آن پاكت ها فقط يك نام ديده بود: مرتضى نگاهى و نميدانست اين نام از آن كيست! نوشته شده در ساعت 12:12 PM توسط sorkhaab ........................................................................................
Monday, May 06, 2002
●عشق؛
تو خونهء ما، اگه از يه خوراکي که همه دوست دارن و قابل تقسيم کردن هم نيست و شرايط تهيه دوبارش هم فعلا نيست، يه دونه باشه، اونقدر مي مونه که خراب مي شه.... نوشته شده در ساعت 3:34 PM توسط sorkhaab ........................................................................................ |